و خدایی که در این نزدیکیست
رفتم درو باز کردم یه نفس عمیق ٬ هوا سرده نفسم ازش بخار بلند شد شبیه زمستانه خیلی قشنگه حال میده بری زیر بارون خیس شی !
يک روز رسد نشاط اندازه ي دشت در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت! من تورا می فهمم تو صدای ِ تـپش نـبض زمین در جـاذبه ی قـلب منی چشم تو شیشه ی تنهایی را با نگـاهی چه آسان می شکند . . . من تورا می فهمم تو همه درک من از بازی رقـاصانی که به رقـاصی خود شک دارند، و من از تاریکی این رقـاصی به دل ِ فاصله ها می پـیـچم! تو نمی دانی، شمع مـژگان تو روشنگر این تنهائیست . . . . اي كاش احساسم گلي بود كه عطرش را به دامانت ميريخت يا مثل يك پروانه پر می زدم رقصان به روي طاق ايوانت اي كاش احساسم كبوتري بود كه بر بام قلبت آشيان ميكرد و از دست تو يك دانه برميچيد و عشقي به قلبت ميهمان می کرد اي كاش احساس درختي بود كه تو در پناه سايه اش باشي یا مثل شمعي در شبت ميسوختم تا تو مست در ميخانه اش باشي ای کاش احساسم صدايي داشت از حال و روزش با تو دم ميزد مثل هزاران دانه برفي سرما به جان دشت غم می زد اي كاش احساسم هويدا بود در بستر قلبم نمي آسود یا در سياهي دو چشمانم خاموش نميگشت و نمي آلود ای كاش احساسم قلم ميگشت تا در نهايت جمله اي ميشد يعني كه " دوستت دارم" می گشت تا معني احساس من ميشد
چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود…
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…
باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
صبح با صدای شر شر بارون از خواب بیدار شدم که به سقف می خورد و از ناودونی میریخت پایین هنوز داشت می بارید الان ۳ روز پشت سر هم بارون میاد
یک روز رسد غمي به اندازه ي کوه
افسانه ي زندگي چنين است عزيز
| Design By : Night Skin |


