و خدایی که در این نزدیکیست
ساعت نزدیک ۱۱ شب هنوز داره شر و شر بارن میاد بادم میزنه عین فیلمایه ترسناک چه شبیه امشب امروز روز با حالی بود عصری با مینا رفتیم خانه فاطمه دوستمون خیلی خوش گذشت کلی حرفیدیم یاد جریان رالی سواری مینا همش می گفت واسه ولنتاین چی بگیرم حالا خوبه طرفت تا پارسال نمیدونست اصلا ولنتاین چی هست مینا اینجوری شده بود بیچاره دخترا واسه پسرا کادو گرفتن اونام ککشون نگزیده ما بهت قرض میدیم خلاصه قرار شد فردا بریم یه چیز بگیره موقع بر گشتم قدم زنان اومدیم خونه هوا خیلی خوب بود نمیدونم پارسال این موقع همه جا برف بود امسال بارونم اونجوری نمیاد هوا امروز مه بود هر وقت مه الود میشه هوا اینجا یعنی موقع ماهیگیریه بیچاره ماهیا افتادن تو دام صیادا سپهر خاله دندون سومشم در اورد آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.. حس غریبی دارم حسی شبیه غریبی و بی قراری .حس دلتنگی عین بارون بهاریه میاد و میره تا حا لا شده دلت بگیره اما دلیلشو ندونی ؟ تا حا لا شده دلتنگ باشی اما ندونی چته و واسه چی اینجوری شدی؟ شايد هم خودت بدوني دليلش رو اما فقط خودت میدونی اما نه ایندفعه خودتم نمیدونی شايد هم اصلا دليل خاصي نداشته باشه و همش دنبال دليلش بگردي خسته م از لبخند اجباري، خسته م از حرفهاي تکراري خسته از خواب فراموشي، زندگي با وهم بيداري اين همه عشقهاي کوتاه و اين تحمل هاي طولاني سرگذشت بي سرانجام گم شدن در فصل طوفاني دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد . (دكتر علي شريعتي) تو ۶ تا کانال هیچی نیافتم که بدرد بخور باشه حل کنم تلویزیونم روشن بود بعد یه ربع یه حاج اقایی داشت صحبت میکرد حرفایه جالبی زد که باعث شد حواسم بره به تیوی. در باره جهنمو بهشت حرف میزد که کیا به کدوم طبقه از جهنم و بهشت میرن کسایی که تو این دنیا بیشتر بلا دارن و مریض میشن مثل برگایه درختی که تو پاییز میریزه و بهار دوباره برگ میده بیشتر گنا هاشون پاک میشه فقط به شرطی که وقتی مریض میشن باید خدارو شکر کنن و هی اه و ناله نکنن که خدایا چرا مارو مریض کردی چرا این اتفاق واسه ما افتادالبته این حرفا واسه ادمایی مثل ما خیلی سخته چون هر چی میشه اولین کاری که می کنیم به خدا شکایت میکنیم و هی اه و ناله میکنیم که چرا من باید این بلا سرم بیاد بابام تعریف میکرد یه روز عیادت یکی از اشناها که سرطان داشت حالشم خیلی بد بود رفته بود وقتی ازش میپرسه حالت چطوره میگه پس هستن ادمایی که تو بدترین شرایط خدارو شکر میکنن و صبر و طاقتشون زیاده یه حرف دیگم این حاج اقا زد که جالب بود گفت من از منبر پایین میام فکر کنین ملک و الموت رو منبر نشسته داره شمارو میبینه به شما میگه من از بین شما یکیو می خوام الان ببرم هر کی حاظر و وای اگه به من میگفت قبل از اینکه منو ببره خودم سکته میکردم ادم اگه فکر کنه هر ان قراره ببرنش هیچ وقت گناه نمیکنه اونوقته که هیچ ترسی از مردن نداره ولی ادما انقدر غرق زندگی میشن که یادشون میره واسه چی اومدن به این دنیا خلاصه مام کلی از دیروز ترسیدیم خدایی این حاج اقا هام بلدن چطوری ملتو بترسونن
گاهی باید رفت ... تا بتوان ماند مـــــــــــــــــــــــــــــــــــن ... می خواهم از سقف های بلند چراغ های بلند بیاویزم ... می خواهم قشنگ ترین منحنی های دنیا را به صورت ها بنشانم ... می خواهم بر دیوار های تاریک پنجره های روشن قاب کنم ... می خواهم ثانیه های زیبا داشته باشم ... از زندگی که مرا غرق در لذت کنند .. گاهی باید رفت ... تا بتوان باقی ماند!! حو صله ام بكل سر رفته خوابمم نمياد گفتم بيام اپ كنم . روزا واسم از تكراريم تكراري تر شده خيلي وقته اتفاق تازه اي نيفتاده تا موضوعي جالب برا نوشتن داشته باشم صبحا طبق معمول از خواب بيدار ميشم يكم اينور اونور خودمو سر گرم مي كنم بعد ظهر ميشه نهار و بعد از ظهر يا سرگرم نقا شي كشيدنم يا يه سري از كارايه ديگه كه اگه حوصله داشته باشم شايد با بچه ها بيرون رفتم نداشته باشمم پشت كامپيوتر نشستم اصولا منو هر جا گم كني پشت كامپیو تر پيدا ميكني حا لا نه اينكه جز روشن خا موش كردنش بيشتر بلدم سر شب رفتم سراغ البومم دلم واسه دوستام خيلي تنگ شده واسه بهار .واسه ليلا كه با انكه ترم بالايي بود الان مامان شده واسه معصومه فاعزه وعفت و كلثوم و خيليا ديگه كه با هر كدوم هم خاطرات قشنگ داشتم هم بد .بهار اولين كسي بود كه باهاش اشنا شدم يه دختر تر كمن چش بادومي همه بهش ميگفتن اپني يه روز با هم رفته بوديم بيرون زمستان بود همه جا برف بود واسه اين من دستشو محكم گرفتم كه نيوفتم مي خواستيم بريم اونور خيابون كه چراغ قرمز بود رفتيم وايسيم پشت چراغ كه يهو پايه من سر خورد خوردم زمين بهارم افتاد رويه من از خنده داشتيم ميمرديم كلي خجالت كشيديم ولي حسابي خنديديم بهار دختر شيطوني بود كه بعدها به خاطر همين شيطنت زيادش دوستيمون شكر اب شد با قيا فه جذابي كه داشت همه رو بخودش جذب ميكرد باورتون ميشه مخ استاد زبانمونو تو همون جلسه اول زد البته من بعدا فهميدم داشتم شاخ در مياوردم خاطراته قشنگ زياده خاطراته تلخ هم كم نيست مثلا ريخت خانم م ... سرپرست خوابگاه هيچ وقت از جلويه چشام اونور نميره منظورم قیافه اش نیست رفتاره بدش ه واسه خودش ادم مزخرفي بود شوهر سرپرست استاد بود معاون اموزشي خواهر زاده امور مالي بود اين مملي بزرگه خيلي پاچه خوار بور تا بچه ها از خونه بر ميگشتن هر كي براش سوغاتي مي برد دورو برش ميگشت ولي سوغاتيا از گلوش پايين نرفته چوقوليه بچه هارو پيشه سرپرست ميكرد يادمه يه روز حرسه هممونو در اورد خواستيم اذيتش كنيم مثل اينكه بايد همينجا سيوش كنم اينترنتم درست نشد فردا ميزارم تووبلاگ برم بخوابم ساعت يك شد به زور لبخند نزن بعضی وقت ها باید تا بی نهایت آرامش گریست آن گاه تبسم زیباتر از رنگین کمان بعد از باران خواهد شد...
![]()
و اتفاقات اون شب افتادیم
نیشمون دومتر باز شد![]()
ولی بعد بهش گفتم باشه بابا تا بوده ![]()
![]()
![]()
قربونش بشم
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای
بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید
که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه
کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه
اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت
پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه
ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .
مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و

صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
بقیه در ادامه مطلب ![]()
ادامه مطلب
بیخیالش شدم رفتم جدول
![]()
![]()
نمي دونم اينتر نتم چش شده هر كاري ميكنم سايتا بالا
نميان اين بلاگفا هم كه ما شااله از 1000 بار 999 بارش قطه الانم دارم تو ورد پد مينويسم .
!!
عكسايه دوران دانشگاه هر بار نگا ميكنم خاطراتم از جلويه چشام رد ميشه ![]()
گفتيم خدارو شكر كسي مارو نديد همين كه اينو گفتيم سرمو بلند كردم اونور خط كشيو نگا كردم جمعيتو ديدم كه زل زدن به ما دارن مي خندن ![]()
![]()
![]()
كه بعدا از الطافه اين مخ زني ما هم بي نصيب نمونديم اون ترم زبانو نمره بالايي گرفتم از صدقه سري بهار البته خودمم زبانم بد نبود
ااااااا
كه حد نداشت مسئولين دانشگاه همه با هم فاميل بودن رييس دانشگاه با سرپرست خوابگاه خواهر بودن
اين فاميلي حتي تو مستخدمام بود خانم محمد زاده با اون عينك بزرگش
شبا تو خوابگاه مراقب بود خواهر جانشم مسئول نظافت اونجا بچه ها اسموشونو گذاشته بودن مملي بزرگه و كوچيكه ![]()
يه روز رفته بوديم بيرون ازين بسته ها هست چسبشو بر ميداري باد ميكنه بعد ميتركه بويه بدي ميده نصفه شب كه همه خواب بودن يواشكي از زير در اتاقش انداختيم تو بعد در رفتيم كه يه رب بعد ديديم سرو صدا مياد مام خودمونو زديم به اونور كه چي شده چه خبره مملي بزرگم اماده واسه پر حرفي كه نميدونم چي بود بو مياد بوام كه چه بويي انگاري گلاب به روتون
اره مام گفتيم از اتاق شماست اول خجالت كشيد بعد گفت اره نميدون چرا بعد ما زود رفتيم تو اتاق تا دمه صبح اين بو نرفته بود البته اول صبح سرپرست اومد تو اتاق ما چون نزديكترين اتاق بود و كلي چرتو پرت گفت رفت مام فقط خنديديم ![]()
واي چقد نوشتم
كي حوصله داره اينارو بخونه ولي خودم يادي از گذشته كردم بد نبود
الان نوشتم: الان که اومدم نوشته هامو دیدم نمی خواستم اپش کنم ولی گفتم نوشتن خاطرم واسه خودش خاطرست
![]()
نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه
| Design By : Night Skin |


