تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست


و خدایی که در این نزدیکیست

سلام دوستایه گلم خوبین خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خوب خدارو شکر

     عید غدیرو به همتون تبریک میگم

اینروزا روزایه قشنگیه همه جا جشن و عروسیهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اشاله همه به ارزوهایه دلشون برسن خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

یه چند روزی نیستم میرم مسافرتخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 دلم براتون تنگ میشهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

مراقب خودتون باشین بایخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 19:33 توسط یه دوست| |

 

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار٬ اسمان مکثی کرد.. 

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیدار و گفت:

نرسیده به درخت٬

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابیست.

می روی تا ته ان کوچه  که او پشت بلوغ٬ سر بدر می اورد٬

پس به سمت گل تنهایی می پیچی٬

دو قدم مانده به گل٬

پای فواره جاوید اساطیر می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا٬ خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلند بالا٬ جوجه بر دارد از لانه نور

و از او می پرسی     

                         خانه دوست کجاست.....

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 18:17 توسط یه دوست| |

  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irسلام  پیشاپیش عید  تون مبارککککککککککککککککککککک.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

                                                       خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

امروز روز عرفات میگن امروز هر چی از خدا بخوای و دعا کنی بر اورده میشه

فردام عید قربان انشااله دعایه همتون براورده بشه

امروز بابا یه گوسفند خریده که تو حیاط بسته به درخت خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبیچاره

 خبر نداره فردا میخوان سرشو ببرن

میخواستم برم بیرون رفتم دیدم طنابشو پاره کرده داره میاد طرف منخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

زود برگشتم خونه به مامان گفتم. مامان اومد گفت بابا حیوون بیچاره

با تو چیکار داره ببین چقد مظلومهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

منم گفتم باشه همین ک داشتم میرفتم دیدم داره نگام میکنهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir منم خودمو

زدم به اونراهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعد یه دفعه قدمامو تند کردم دوییدم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

وای دیدم اونم داره میاد دیگه پشتمو نگا نکردم فقط دوییدم فقط صدایه پاهاشو

میشنیدمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخلاصه داشتم سکته میکردم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 14:7 توسط یه دوست| |

يك روز كودكي كه پدرش نا خداي كشتي بود به همراه مادر و ديگر

مسافران سوار كشتي شدند و برايه يك مسافرت دور  به دريا رفتند.

كشتي همين طور رفت و رفت تا وارد اقيانوس شد

در  اقيانوس ناگهان طوفاني شد و كشتي دچار تلاطم امواج گرديد

و تكانهاي شديدي مي خورد.

همه مسا فران در كشتي زن٬ مرد ترسيده بودند و جيغ مي زدند

و ينطرف انطرف مي دويدند

در اين حين كودك از سر و صدايه مردم از خواب بيدار شد و از مادرش

پرسيد چ خبر است  ؟؟

مادر به او گفت: كه طوفان  است و چه خبر شده

كودك دوبا ره پرسيد مگر پدر نا خدايه كشتي نيست مادرش جواب داد:

چرا هست.

در اين هنگام كودك تبسمي بر لب نشاند و دوباره سرش را بر دامن

 مادرش گذاشت و در كمال ارامش به خواب رفت

كودك چون فهميد پدرش ناخداي كشتي است و به او

اطمينان داشت در ارامش خوابيد.

نا خداي كشتي زندگي ما نيز خداست و ما همواره بايد به ياد داشته

باشيم كه كسي هست كه مراقب ما در همه حال هست.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:50 توسط یه دوست| |

سلام دوستایه عزیزه خودمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 امروز روزه خوبیه حالمم خیلی خوبهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعد مدتها می خوایم یه عروسیه توپس بریمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir جاتون خالی

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

چقدم زوق کردم هر کی ندونه فکر میکنه چه خبره

 

خوب برم حاظر شم برمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

جایه شمام  

بابای

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 16:59 توسط یه دوست| |

سلام به دوستایه عزیزم

تقریبا یه ۱۰ روزی نبودم منو شرمنده کردین فکر نمی کردم نبودم زیادم فرقی کنه

دوستون دارم خیلی دلم براتون تنگ شده بودخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

یه چند وقتی حالم زیاد خوب نبود دلم می خواست یکم فکر کنم به

 اطرافم به کارایی که میکنم البته به نتیجه ای نرسیدم

ولی خوب بازم فکر میکنم با اینکه زمانه زیادی نبود ولی  لازم بود

یه چیزو خوب فهمیدم گاهی تو زندگی ادم چیزایی پیش میادو هست

 که هیچجوری نمیشه تغییرش داد  فقط و فقط باید باهاش کنار بیای

تا زندگی روال عادی شو ادامه بده وگرنه اگه بخوای جلوش وایسی عین

 سیل با خودش میبرتت جوری که ازت چیزی باقی نمی مونه..

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:58 توسط یه دوست| |

می خوام محو بشم ......

 

شاید برگشتم شایدم نه  !!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 12:16 توسط یه دوست| |


Design By : Night Skin