تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست


و خدایی که در این نزدیکیست

داستان کوه نوردی که تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.همان طور

که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در

حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل

چشمانش می دید.احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی

جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است

ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.در

 لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).

ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید:ازمن چه می خواهی؟. . .

ای خدا نجاتم بده! . . . واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . .

البته باور دارم. . . اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . .

[یک لحظه سکوت] . . .و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند

 که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست ها یش محکم طناب را گرفته

 بود.

 و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.

 

يه عكس باحال من كه خيلي خوشم مياد شمارو نميدونم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir








 


 

 

 

 

 

 

 

يه چنتا جوك قابل توجه كسايي كه ميگن غمگين مينويسم

مردي که در و پنجره مي ساخت رفته بود خواستگاري، پدر عروس پرسيد :

 آقا داماد چه کاره اند؟ داماد

 خواست کلاس بذاره گفت : من ويندوز نصب مي کنم!!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دعاي شبهاي يك كودك: خدايا ميدوني با اين كه آب كم خوردم باز

 جيش كردم پس كمكم كن صبح كتك نخورم آمين..

 

سر سفره عقد عروس بله نمی گفته، داماد یکم فکر می کنه،

 با صدای بلند میگه: عمو زنجیر باف خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

زنه از شوهرش مي پرسه از چيه من بيشتر خوشت مي آد؟ از صورت

 زيبا و يا هيكل متناسبم؟ مرده يه نگاهي به سر تا پاي زنش

 مي ندازه و ميگه از اعتماد به نفست!!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir




 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 16:11 توسط یه دوست| |

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com   پائیز امد...بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...

کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان

 در کوچه و خیابان میشنویم...

کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،
استشمام خواهیم کرد...

کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان

 نیز خواهیم دید.آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...

بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی
نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا ، اما

 اینبار بی هدف تر از گذشته...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...

و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من التماس ذکر
مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی
به رودخانه می مانند...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها
و ساعت های با تو بودن ...
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس

 نکرده بودم ..
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
بازهم پائیز، قلب مرا به یغما بردبازهم پائیز آمد

 اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای

 بی جان ...

هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما
را به خاطر دارند....
قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی

به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از

 کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات

 زندگی سردم...

آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این
فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...

اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب

 من کوچ کرده است ....عشق را در پائیز باید
شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ،

 شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به

حراج گذاشت...

پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ،
فصل جوانی و فصل خیانت است ....
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ...

بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه
بیشتر دوست میداریم....
با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم پائیز را

 غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است..
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:13 توسط یه دوست| |

سلام امروز تقریبا یه جوری بود  روزه خنده داری بود

 عصری مینا اومد خونمون گفت میخوام برم لباس

 بخرم بریم بیرون اخه جشن نامزدی دختر داییشهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  منم گفتم بریم

 یه جریانیرو از یه اتفاقی که با دوستش افتاده بود برام تعریف کرد که من انقدر

خندیدم که داشتم میترکیدمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

البته نمیشه تعریف کرد وگرنه میگفتمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حاضر شدیم سر پوشیدن یه چیز گرم کاپشن یا پالتو  هی کل کل کردیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من میگفتم سردخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اون

میگفت هوارو ببین چقد خوبه افتابه اخرش به توافق رسیدیم که چیزی نپوشیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خلا صه رفتیم وای تو خیابون یهو یاد اون جریان افتادم هر کیو میدیدم خندم میگرفت

 یه طوری نگا میکردن که انگار دیوونه شده بودم  اصلا نمی تونستم جلویه خودمو بگیرم

 هی میخندیدمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir البته مینا هم می خندید عین خولا انقد با هاش دعوا کردم که دیوونه

 الان اینا میگن ما از تیمارستان فرار کردیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تویه راهم هوا خیلی سرد شد  داشتیم یخ میزدیم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعد رفتیم یه لباس خیلی قشنگ خریدیم که ابی کمرنگ بود خیلی قشنگ بودخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تو پاساز دختر عمومو دیدم دماغشو عمل کرده بود با اونکه دماغش بزرگ نبود ولی بازم کلی قیافش عوض شده بود

بچه پوررو راست راست تو چشم من نگا میکنه میگه تو عمل نمیکنیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خوب البته یه وقت فکر نکنین من پینیکیو هستما نه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  اونا پولشون زیادی کرده نمیدونن باهاش چیکار کنن اخه خواهر بزرگشم عمل کرده


 ما ازین پولا نداریم اگرم داشتیم چیزایه واجبتری هست

البته بدمم نمیادا عمل کنمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir 

بعدش تصمیم گرفتیم پیاده بیایم خونه پیاده هم اومدیم  ولی از سرما مردیم الانم یه سرما حسابی خوردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دیگه : مامان خانم همچنان از ته بر نگشته اند

یه شاهکار هایی هم امروز انجام دادمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir یه ترکیب رنگ کشف کردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

رفتم خیر سرم لباس بشورم بلوز سفیدمو با شلوار توسی  و یکی از بلوزایه پدر جانو باهم انداختم تو لباسشویی بشوره وقتی در اوردم بلوزم شده بود صورتی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir شلوارمم نوار کنارش شده بود صورتی

 انگار با قلمو رنگ کرده بودن  فقط بعضی قسمتا رنگی شده بود
 اخرش نفهمیدم این همه رنگ از کجا اومده بود اخه هیچ لباسه بنفشی اونجا نبود

فقط بلوز پدر جان  که دستش درد نکنه یه رگه خیلی نازک بنفش داشت

 اونم اصلا اونقدر کم بود که فکرشم نمیکردم رنگ بده

بعدم یک عدد سوزن گم کردم تو خونه معلوم نیست تو پایه کی بره

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اینم از امروز برم بخوابم  دیگه  یه شعری هم هست بنویسم برم

    شب است و سایه بغزی که رو به ویرانیست

     منو دلی که هوایش دوباره توفانی است

     به یاد چلچله هایی که صبح کوچیدند

    نگاه پنجره هامان همیشه بارانیست

    به یمن بردن نامت ٬دل این همیشه شبنم

    همیشه مثل فضای حرم چرا قانیست

    و تاب عکس تو یک دفتر پر از غزل است

   قناری دل من عاشق غزل خوانیست

   سوال هر شب خود را دوباره می پرسم:

                      پری برای پریدن برایم ایا نیست؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:7 توسط یه دوست| |

 

شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی

صحبتهای آن ها را  بشنوی

اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود اين هيچ کس نمی تواند

 مرا برای هميشه روشن نگه دارد . من معتقدم که از بين می روم .

سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بين رفت .

 دومی گفت : من ايمان هستم ! با اين وجود من هم ناچاراٌ مدتی

زيادی روشن نمی مانم . بنابراين معلوم نيست که چه مدت روشن

باشم وقتی صحبتش تمام شد نسيم ملايمی بر آن وزيد و شعله اش

را خاموش کرد .

 شمع سوم گفت من عشق هستم ! و آن قدر قدرت ندارم که روشن

بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهميت مرا درک نمی کنند آنها حتی

عشق ورزيدن به نزديکترين کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی

 بعد او هم خاموش شد .

 ناگهان ...

 پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را ديد و گفت :

چرا خاموش شده ايد ؟ قرار بود شما تا ابد بمانيد و با گفتن اين جمله

شروع  به گريه کردن ، کرد .سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که
من روشن هستم می توانيم شمع های ديگر را دوباره روشن کنيم .

 من اميد هستم !

کودک با چشمهای درخشان شمع اميد را برداشت و شمع های ديگر

را روشن کرد .

چه خوب است که شعله اميد هرگز در زندگيتان خاموش نشود .

 

زیبا ترین هدیه ای که میشه از  کسی که انتظارشو نداری گرفت..

دلم تنگه با اونکه نیستی ولی حضورتو احساس میکنم!

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 12:18 توسط یه دوست| |

یکی از دوستام مرضیه جون منو به یه بازی دعوت کرده که اگه نا مرعی بودم چیکارا میکردم؟

خیلی فکر کردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اول از همه با حالي كه  الان دارم  دلم میخواست میرفتم مشهد و همینطور که نامرعی بودم میر فتم تو زریح و حرفامو با امام رضا میزدم چون تو حالت عادی فقط انگشتام به زریح میخوره بقیه جاهام پرس میشه

بعدش با اولین سفر حاجیا یه سرم میرم مکه البته به طور نامرعی  اونجام یه حالی با خدا تو کعبه میکنم البته خدا خودش مچمو میگیره مرعیم میکنه

بعد میرم یه سری به زندگی ادمایی که میشناسم میزنم ببینم واقعا همینطوری که نشون میدن هستن یا نه
بعدش میرم اسمم نفر اول کارشناسی مینویسم هر کی دیگم میخواد بگه اسمشو بنویسم

بعد يه سر به خانه شخصيتاي بزرگ دولت ميزنم ببينم تو خونه هاشون چطورين

بعدش یه جاهایی میرم که اونجا باشه واسه خودم نمیگم البته فکر بد نکنینا جایه بدی نمیرم فقط میرم یه سر به اونایی که دلم واسشون تنگ شده  میزنم بدونه اینکه بفهمن

 

من  تو این بازی باید ۵ نفرو به بازی دعوت کنم که سخته از تو دوستام انتخاب کنم خلاصه بقيه ناراحت نشين

  بي سرزمين تر از باد٬داداش بهزاد وايسان جون٬ ارامش از دست رفته٬ داداش اراندا٬ نازنين  جونم٬

قانون اين بازي اينطوري بود كه ۵ نفرو دعوت كنيم البته قا نونه مسخره ا ي بود حالا من ميخوام هر كي مياد نظر ميده بگه اگه نامرعي بود  چيكار ميكرد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:30 توسط یه دوست| |

رفتم٬ مرا ببخش و مگو او وفا نداشت       راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق اتشین پر از درد بی امید          در وادی گنا ه و جنونم کشانده بود

رفتم ٬ که داغ بوسه پر حسرت تور          با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم درین سرود             رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم

رفتم مگو٬مگو که چرا رفت٬ننگ بود          عشق منو نیاز تو وسوز وساز ما

از پرده خموشی وظلمت٬چو نور صبح        بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم   در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان      فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم       از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به اغوش سرد هجر              ازرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز           دیگر سراغ شعله اتش ز من نگیر

می خواستم شعله شوم سرکشی کنم     مرغی شدم ز کنج قفس خسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش       در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان زگفته ها             دیدم که لایق تو عشق تو نیستم!!

                                       
                                فروغ فرخزاد

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 23:41 توسط یه دوست| |

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پر مرغان نگاهم راشست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم

و ندایی که به من میگوید

گرچه شب نزدیک است

دل قوی دار سحر نزدیک است...
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:35 توسط یه دوست| |

سلام دوستای گلم خوبین منم بد نیستم

  یه لحظه به وبم نگا کردم دیدم اپام داره غمگین میشه و کسل کننده حسه نوشتنم داشتم گفتم اپ کنم

 امروز هوا خیلی خوب بود بعد ۲/۳ روز بارندگی یه افتابه قشنگ در اومده بود

امروز عصری رفته  بودیم بیرون یه صحنه ای رو دیدم که خیلی ناراحت شدمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

رفته بودیم یه پاساز همین که می خواستیم پامونو بزاریم داخل یه دفعه دیدیم یه خانمی که حدود ۲۵ سالش بود دستشم یه چمدون مسافرتی یکی دویید طرفش که خانم وایسا کجا میبریخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

زنه به تته پته افتاده بود میگفت چی چی میگیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
اونیکی سرش داد زد چمدونو میگم کجا می بریخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir زنه گفت خریدمش

اونیکی گفت از کجا بیا نشونم بده از کی خریدی با خودش بردش مغازه اش همه جمع شدن سر یه دقیقه

 هر چی ادم بود جمع شد ولی واقعا دزدی کرده بود  وقتی به قیافه زنه نگا می کردی اصلا فکرشم نمی کردی دزدی کنه

سرو وضعش اون حجابیم که گرفته بود از همه بدتر بود که بهش شک نمی کردی

خلاصه کلی ابروش رفت هر کی یه چیز بهش می گفت با اونکه کارش خیلی بد بود  دلم براش سوخت

 نمی دونم اون وسط ما چرا انقدر ترسیده بودیم

خلاصه سریع کارمو کردیم برگشتیم خانه

اینروزا کارایه خونه افتاده گردن من اخه مامان خانم رفته  تهران مسافرت پیشه بچه های دیگش منو بابامو تهنا گذاشته
میدونم الان دور هم جمع شدن دارن گل می گن گل میشنون خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir 

هی جای من خالیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

البته هر دقیقه در تماسیما با تلفن خودمو قاطی می کنم

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 18:44 توسط یه دوست| |

 

گل من گريه مكن كه در ايينه ي اشك تو غم من پيداست ..

قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست گل من گريه مكن سخن از اشك مخواه كه

 سكوتت گوياست

از نگه كردنت احوال تو را مي دانم دل غربت زده ات بي نواي تنهاست من وتو مي

 دانيم چه غمي در دل ماست .


گل من گريه مكن اشك تو صاعقه است تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي

بيش از اين گريه مكن كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي .

من چو مرغ قفسم تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي..

 گل من گريه مكن كه در ايينه ي اشك تو غم من پيداست قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

دل به اميد ببند نا اميدي كفر است چشم ما بر فرداست ز تبسم مگريز در دندان تو در

 غنچه ي لب زيباست گل من گريه مكن ...

                                                        بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:27 توسط یه دوست| |

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

حالا که به انتهای هر روزم

       شبی سنجاق شده        بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

                               اعتراف می کنم...

بیهوده است!!

                  سعی من والتماس تو

در فراموشی نامی٬

که اسمان برایت خواست......بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

اه....اگر می توانستی

ستاره ها را به خواب بسپاری٬
 
                      یا نه٬ مرا به پایان خویش....

                                                             بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:50 توسط یه دوست| |

به سراغ من اگر می ایید
           نرم و اهسته بیایید!

مبادا ترک بر دارد

           چینی نازک تنهایی من..

در دل من چیزیست٬مثل یک بیشه نور٬مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم٬ که دلم می خواهد
             بروم تا ته دشت٬بروم تا سر کوه

دور ها اواییست که مرا می خواند...

                                                     بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 17:42 توسط یه دوست| |

دیشب نمی دونین چی شد چشتون روز بد نبینه

بد بیاری پشت بد بیاری شب خیلی خیلی بدی بود

دیروز غروب طبق معمول نشسته بودم پشت همین کامپیوتر که یه دفعه گوشیم زنگ خورد

جواب دادم مینا(دختر داییم) بود گفت زود حاضر شو داریم میایم دنبالت منم بیخبر تر از همه جا

گفتم چی شده هیچی نگفت فقط گفت حاضر شو پشت دریم

منم زود حاضر شدم رفتم بیرون دیدم مینا پسر داییم و دختر داییشو پسر داییش تو ماشینن گفتم چی شده گفتن هیچی نیست ماشینو دودر کردیم هیچکدوم گواهی نامه نداریم گفتیم تو داری باهامون بیای

خلاصه منم با خودشون بردن

گفتن تو بشین هر چی گفتم نمیشینم  خیلی وقت رانندگی نکردم الهو بله قبول نکردن انقدر گفتن منم با لاخره نشستم

اولش خیلی خوب بود رفتیم کاذینو دور زدیم خوش گذشت . بعد یه ساعت وقتی داشتیم بر می گشتیم کنار خیا بون یه پرشیا پارک بود وقتی داشتم از کنارش رد می شدم یدفعه یه ماشین از بغل سبقت گرفت نمی دونم چی شد که خوردم به پرشیا یه صدایی داد من گفتم نصف ماشین رفتخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

وای انقده ترسیده بودم که نمی دونستم چیکار کنم  هممون حول کر ده بودیم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

یه ده متر جلوتر نگه داشتم پرشیا اومد جلومون وایستاد من که کپ کرده بودم نتونستم پیاده بشم تفلی احمدم خیلی ترسیده بود اخه بچه است ماشینو اون کش رفته بود  احمد و میلاد رفتن پایین مرده اومد جلو  فکر می کنید راننده پر شیا کی بود؟

یه ادم معمولی؟ یه زن؟

یه دکتر؟نننننننننننننننه

یکی ازمعمورایه راهنمایی و رانندگی  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خداییش بد شانصیرو می بینین

 اومد جلو گفت این چه طرز رانندگیه  دوتا پسر ه هم با اون مرده بودن یکیش اومد گفت راننده این خانم بود منم که نمی دونستم چی بگم گفتم اره شر منده متوجه نشدم چی شد  از شدت ناراحتی می خواستم بشینم گر یه کنمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعدش اونیکی پسر اومد جلو گفت اشکالی نداره چی زی نشده که خو دتونو ناراحت نکنید

منم اعصابم خورد  تو اون حی رو بیری هی زل زده بود به من وقت گیر اورده بود  می خواست مخ بزنه

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بازم خدا روشکر چیزی نشده بود فقط ایینه شکسته بود  اونم دست احمد بهش خورده بود که از شیشه برده بود بیرون خلاصه اولش گفت ماشینو بیارین پارکینگ و فلان مام با کلی حرف زدن با لاخره قانع شد پوله ایینرو بگیره بیخیال شه
گواهی نامه منو گرفت با بیمه ماشینو گفت پولو  بدین  مدارکو می دم

مام  هیچکدوم کیف همرامون نبود گفتیم میریم پول بیاریم مرده گفت باشه مدارکو برداشت گفت من میرم ستاد شمام بیاین اونجا مام برگشتیم موقع برگشتن گفتم من دیگه نمیشینم  رفتم پشت نشستم

اومدیم تو کوچه احمد پشت فر مون بود داشت دنده عقب می گرفت که یه دفعه بنگگگگگگ

رفت تو دیوار  مغزمون سوت کشیدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

قیافه هامون دیدنی بود خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

یه صدایی داد که نگو رفتیم پایین دیدیم نصف بغل ماشین رفت تو دیوارخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

از صدای ماشین یکی از همسایه ها اومد بیرون دوست پسر داییم بود وقتی دید همه هاجو واجیم گفت ماشینو پارک کنین دم در خونه  خودتونم برین من میگم دیدم یه ماشین بهش زد در رفت خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعدش سریع پولو بر داشتیم یه ازانس زنگ زدیم رفتیم پولو دادیمو مدارکو گرفتیم  بر گشتیم همون موقع گوشیا زنگ خورد کجایین ماشینو زدن  بچه هام گفتن داریم قدم میزنیم الان میایمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

رفتیم دیدیم همه دمه درن زنداییم داشت برام تعریف می کرد که چی شده مام خودمونو زدیم به اونراه و ناراحتی که کدوم نامردی زد ه در رفته خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعدش منو مینا اومدیم خونه ما بماند که مامانم  چقد دعوام کرد  چون راستشو به اون گفتیم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دیشب از سر درد تا صبح نخوابیدم همش به این فکر می کردم اگه بجایه  ایینه یه عابر اونجا بود من می زدم بهش چیکار می کردم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدایا ازت ممنونم که بد تر ازین نشد خدایا شکرت...

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:50 توسط یه دوست| |

                    بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

سلام خوبین خوشین مام بد نیستیم

ابجی خانم سه شنبه اومده بود اینجا کلی خوشحال شدیم  کلی حرفیدیم  خندیدیم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخلاصه خیلی خوش گذشت

دیروز شوهر جونش اومد امروز بر گشتن تهران و من بازم تنها شدم

 یکی از دوستای گلم که من خیلی دوسش دارم ازم ناراحت شده من از همینجا اگه باعث ناراحتیش شدم معذرت می خوام البته شاید دیگه نیاد وبم  و می خواستم بگم من هدفم از ساختن این وب این بود که یه جاییرو واسه تنهاییهایه خودم داشته باشم و بیام روزایی که خوشحالم یا ناراحتم رو توش ثبت کنم و کنارش دوستایه خوبیم پیدا کنم  فقط و فقط همین دلم نمی خواد اینجا با عث ناراحتی کسی بشم یا باعث سوع تفاهم بعضیا که نظر میدن ..
من همه کساییرو که به عنوان دوستم نظر میدن دوست دارم همشونو عین ابجیا و داداشایه خودم می دونم پس وقتی باهاشون صمیمی رفتار میکنم نمیخوام تصوره دیگه بکنن یا  ازم برنجن   من دلم نمي خواد هيچكي ازم ناراحت بشه .

دوست جونا  اگرم نظر ندین اشکال نداره چون من بخاطر بالا بردن امار وبم نمی نویسم  البته از دوستامم به خاطر لطفشون ممنونمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 من مینویسم چون دلم می خواد بنویسم پس اگه همتونم منو تنها بذارین من بازم مینویسم ...

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 13:24 توسط یه دوست| |

درون اینه ها در پی چه می گردی؟

بیا زسنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا زسنگ بپرسیم٬

                     زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام ما را نمی داند!

همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است!

نگاه کن٬

نگاه ها همه سنگ است وقلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی! گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه می بری؟

                خا نه خدا سنگ است!

به قصه های غریبانه ام ببخشایید!

که من که سنگ صبورم
                      نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خا نه تنگ می ترکد!

در ان مقام٬ که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می تر کد

چنان رنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم!

دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد.

بیا از سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از انکه عاقبت کار ما با سنگ است!

بیا از سنگ بپرسیم

نه بی گمان ٬ همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟

درون اینه ها در پی چه می گردی؟

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:4 توسط یه دوست| |


Design By : Night Skin