تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست


و خدایی که در این نزدیکیست

شبی که پر شده بودم ز غصه های غریب

به بال جان٬ سفری تا گذشته ها کردم

چراغ دیده بر افروختم به شعله اشک

دل گداخته را جام جهان نما کردم

هزار پله فرا رفتم از حصار زمان

هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم

به شهر خاطره ها٬چون مسافران غریب

گرفتم از همه کس دامن و رها کردم

هزار ارزوی نا شکفته سوخته را

دوباره یافتم وشرح ماجرا کردم

هزا یاد گریزنده در سیاهی را

دویدم از پی و افتادم و صدا کردم

هزار بار عزیزان رفته را از دور

سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم

چه های هایه غریبانه ای که سر دادم

چه نا له ها ه ز جان و جگر جدا کردم

یکی از ان همه یاران رفته باز نگشت

گره به باد زدم٬ قصه با هوا کردم!

طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد٬

به دست من نرسید انچه دست و پا کردم

دریغ از انهمه گلهای پر پر فر یاد٬

که گوشواره گوش کر قضا کردم

مین نصیبم از رهگذر٬ که در همه حال

ترا که جان مرا سوختی دعا کردم!

                    ((  فريدون مشيري ))

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 23:28 توسط یه دوست| |

امشب دلم می خواد یه چیزی بنویسم ولی دقیقا نمی دونم چیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

امروز تقریبا روز خوبی بود  صبحش که خبری نبود بعد ظهر رفتم کلاس طراحی این کلاسو خیلی دوست دارم چون هر وقت می کشم حس خوبی دارم

فقط امروز خیلی شلوغ بود چون کلاسه هنر جو کوچولوها با بزرگا قاطی شده بود یه پسر کوچولوام پیشه من نشسته بود هنوز مدرسه ام نمی رها ولی  انقدر تو پوله نگاش کنی فکر می کنی پنچم ابتدایی ما شا اله

انقدرم تنبلهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir وقتی استاد بهش می گه یه خط بکش انقدر زورش میومد  زیر لب غر غرم میزد انگار میخواست کوه بکنه ولی در کل خیلی بانمکه مخصوصا لوپاش

تو کلاس یه اسمس به مینا زدم بیاد بعد کلاس بریم خرید دارم اونم بعد کلاس اومد رفتیم می خواستم بومو قلمو با رنگ بخرو به جز بوم بقیه رو خریدم نامرد خیلی گرون داد فکر نمی کردم انقدر بشه  وقتی حساب کرد گفت ۳۰ هزار تومان جا خوردم اخه فقط ۲۰ تومان برده بودم  گفتم اینا اینجا باشه بر می گردیم بزار برم بانک زنه  یه جوری نگامون کرد که انگار سر کارش گذاشته بودیم  رفتیم پول گرفتیم برگشتیم نیشش باز شد   خلا صه بر گشتیم خونه و دیگه همین دیگه 
برم بخوابم خوابم میاد

فقط یه چیزی یکی میدونم ازم ناراحت منم ازین موضوع خیلی ناراحتم فکرشم نمی کردم باعث ناراحتیش بشم ولی شدم اخرش نفهمیدم تقصیر من بود یا اون کی باعث نارحتی کی شد من یا اون اگه من ٬ من که معذرت خواهی کردم .ولی اگه اون اونجوری که من فکر می کردم نبود پس چرا تو این مدت اینقدر رفتارش عوض شده با من..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:58 توسط یه دوست| |

 

با انگشت بر روی خاک می نویسیم با تیشه بر سنگ.

نوشته خاک میهمانه اولین نسیم است و نوشته سنگ میهمانه تمام تاریخ

بنگر که تمام زندگی ات را بر روی خاک می نویسی یا سنگ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 20:14 توسط یه دوست| |

امروز یه روز جدیده بعد دو سه روز که از یه مسعله کوچیک که اعصاب خودمو بقیه رو خورد کردم حالم بهتره

دیروز چقدر تو خونه بد اخلاقی کردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبیچاره دختر داییم اومد یچیزی بهم بگه همچین پریدمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir بهش که رفت پشتشم نگاه نکرد مامانمم هر چی می گفت بهش جواب سر بالا می دادم تا شب همونطوری بودم شب مو قع خواب خیلی به رفتارم فکر کر دم خیلی خجالت کشیدم یه بغزه بزرگی که خیلی وقت بود تو گلوم بود با لاخره ترکید و یه جورایی راحتم کرد
  با اینکه دیشب اصلا خوب نخوابیدم وهماش به اتفاقاته اونن دو سه روز فکر می کردم وتقریبا تا دم صبح بیدار بودم اما

امروز که از خواب بیدار شدم گفتم امروز یه روز جدید منم باید روزمو یه جور دیگه شروع کنم
بسته دیگه از بس خودمو زدم به ناراحتی  باید از زندگی لذت بردخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خسته شدم از بس غصه  چیزایی رو که تو چند سال گذشته از دست دادم خوردم زندگی چه ما بخوایم چه نخوایم در جر یان پس چه خوبه باهاش همراه بشیم. نه وایسیم یه گوشه و مسیرشو منحرف کنیم

امروز خوشحالم  چون روز خوبی رو شروع کردم اول رفتم سراغ مامان محکم بغلش کردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعد رفتم سراغ دختر دایی از دلش در اوردم ابجی زنگ زده بود می گفت سپهر خاله داره دندون در میارهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اخه هنوز ۶ ماهشم نشده قربونش برم همه چیش با بچه های دیگه فرق می کنه به خالش رفته

 می خواستم این چند روزه برم ببینمشا ولی این سر ماخودگیه بی موقع نذاشتخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ای بابا نه دیگه عصبانی نمیشم ایشا اله یه دفعه دیگه میرمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدایا برای امروزه قشنگت ازت ممنونم..

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 14:0 توسط یه دوست| |

پروردگارا خود را تقدیم تو می دارم با من کن و از من ساز

                          انچه خود اراده می کنی

از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم

                         مشکلاتم را بگیر تا پیروزی

شاهدی برای کسانی که با قدرت تو٬ راه و عشق تویاریشان خواهم داد

                         باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم

                   بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir        امین   بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:56 توسط یه دوست| |


دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است

میان  ما و رسیدن هزار فرسنگ است...

 امشب بازم مثل خیلی شبا دلم بد جوری گرفته..
 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:58 توسط یه دوست| |

دلم گرفته 

  دلم گرفته

به ایوان می روم وانگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ  های رابطه تاریکند........چراغ های رابطه تاری کند......

کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد!

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

  پرنده مر دنی است...

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 14:15 توسط یه دوست| |

عید فطر برای همه مبارک باشه

عید فطر امسالم اومد ماه رمضان امسال خیلی واسم زود گذشت

دلم نمی خواست تمام بشه ولی تموم شد

فردام عیده...

مثل هر سال مامان  قر بونش برم از کله سر بلند میشه می گه بلند شین بلند شین

نمازو می خونن خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir٬مام با چشای خوابالود غر غر زنان که هنوز زوده بلند میشیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irالبته نه به این شدت

ولی امسال دیگه مثل پارسال نیستیم چون نه ابجیا هستن نه داداشم فقط خودمو خودم

تو خونه های خودشون ایشا الله بهشون خوش بگذره

برم بخوابم کله سحر باید بلند شم

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:48 توسط یه دوست| |

امروز صبح با صدای قران مسجد محلمون از خواب بلند شدم ساعت ۹ بود صدای قران که معلوم بود یکی مرده و برای اعلام مجلس ختم از بلندگو مسجد صداش میومد بعدش یه مردی از بلندگو اسم یه نفرو گفت که موهای تنم سیخ شد
تقریبا یه ۲۰ روز پیش یه پسری با خانوادش که ۱۹ سالش بود برای شنا میرن دریا همه از اب میان بیرون ولی پسر که اسمش علی بود در نمیاد
هر چی منتظر میشن خبری نمیشه یه روز دو روز ...
کلی قواص از جاهای مختلف اوردن ولی بازم پیدا نشد تا اینکه بعد ۲۰ روز از دریایه نوشهر پیداش کردن
اینجا کجا نوشهر کجا
بیچاره مادرش تو این مدت چی کشید خدا می دونه

از جام بلند شدم یه جورایی خیلی دلم گرفت با شنیدن این خبر٬ رفتم کنا ر پنجره باد خنکی می زد

پشت پنجره یه در خت انجیر هست که برگاش زرد شده انگاری جدی جدی پاییزه برگاش با بادی که میزنه یکی یکی داشت میوفتاد زمین

رودخونه پشت خونه هم که تابستون خشک شده بود با بارونای این مدت یکمی جون گرفته

 یکم بیرون کار داشتم حاظر شدم باید می رفتم بانک امروز شهر یجوری بود اینجا بر خلاف شهرای بزرگ که هیچکی از هیچکی خبر نداره تا یه چیزی می شه همه خبردار میشن یه سری منتظر بودن تا برن تشییه جنازه منم سوا ر تاکسی شدم ترافیک شده بود تاکسی که تو ترافیک وایستاد  روبرو لاین برگشت امبولانس بود  که عکس علی روش چسبونده بودن چقدم خوشگل بود ادم باورش نمی شد که مرده بعدش کلی ماشین که دنبالش می رفتن همه سیاه پوشیده بودن وای چه صحنه ناراحت کننده ای بود خلاصه رد شدن رفتن منم رفتم کارمو انجام دادم موقع بر گشت حوصله نشستن تو تاکسیو نداشتم دلم خواست یکمی راه برم هوا یه حالت غریبی داشت باد میزد

به این فکر می کردم که دنیا چقدر پوچ و بیهوده است این همه صبح تا شب این کارو کن اونور برو اخرش که چی  هممون یه روز میمریم جوری که اب ز ابم تکون نمی خوره ادم همیشه فکر می کنه مردن مال همسایه است و ممکن نیست سراغ ما بیاد  چه حس بدی داشتم

خدایا شکرت تو خودت می دونی داری  با ما چکار می کنی حتما این دنیام واسه خودش حکمتی داره 

                         

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:29 توسط یه دوست| |


Design By : Night Skin