و خدایی که در این نزدیکیست
به بال جان٬ سفری تا گذشته ها کردم چراغ دیده بر افروختم به شعله اشک دل گداخته را جام جهان نما کردم هزار پله فرا رفتم از حصار زمان هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم به شهر خاطره ها٬چون مسافران غریب گرفتم از همه کس دامن و رها کردم هزار ارزوی نا شکفته سوخته را دوباره یافتم وشرح ماجرا کردم هزا یاد گریزنده در سیاهی را دویدم از پی و افتادم و صدا کردم هزار بار عزیزان رفته را از دور سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم چه های هایه غریبانه ای که سر دادم چه نا له ها ه ز جان و جگر جدا کردم یکی از ان همه یاران رفته باز نگشت گره به باد زدم٬ قصه با هوا کردم! طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد٬ به دست من نرسید انچه دست و پا کردم دریغ از انهمه گلهای پر پر فر یاد٬ که گوشواره گوش کر قضا کردم مین نصیبم از رهگذر٬ که در همه حال ترا که جان مرا سوختی دعا کردم! (( فريدون مشيري )) امروز تقریبا روز خوبی بود صبحش که خبری نبود بعد ظهر رفتم کلاس طراحی این کلاسو خیلی دوست دارم چون هر وقت می کشم حس خوبی دارم فقط امروز خیلی شلوغ بود چون کلاسه هنر جو کوچولوها با بزرگا قاطی شده بود یه پسر کوچولوام پیشه من نشسته بود هنوز مدرسه ام نمی رها ولی انقدر تو پوله نگاش کنی فکر می کنی پنچم ابتدایی ما شا اله انقدرم تنبله تو کلاس یه اسمس به مینا زدم بیاد بعد کلاس بریم خرید دارم اونم بعد کلاس اومد رفتیم می خواستم بومو قلمو با رنگ بخرو به جز بوم بقیه رو خریدم نامرد خیلی گرون داد فکر نمی کردم انقدر بشه وقتی حساب کرد گفت ۳۰ هزار تومان جا خوردم فقط یه چیزی یکی میدونم ازم ناراحت منم ازین موضوع خیلی ناراحتم با انگشت بر روی خاک می نویسیم با تیشه بر سنگ. نوشته خاک میهمانه اولین نسیم است و نوشته سنگ میهمانه تمام تاریخ بنگر که تمام زندگی ات را بر روی خاک می نویسی یا سنگ.. دیروز چقدر تو خونه بد اخلاقی کردم امروز که از خواب بیدار شدم گفتم امروز یه روز جدید منم باید روزمو یه جور دیگه شروع کنم خسته شدم از بس غصه چیزایی رو که تو چند سال گذشته از دست دادم خوردم زندگی چه ما بخوایم چه نخوایم در جر یان پس چه خوبه باهاش همراه بشیم. نه وایسیم یه گوشه و مسیرشو منحرف کنیم امروز خوشحالم چون روز خوبی رو شروع کردم اول رفتم سراغ مامان محکم بغلش کردم بعد رفتم سراغ دختر دایی از دلش در اوردم می خواستم این چند روزه برم ببینمشا ولی این سر ماخودگیه بی موقع نذاشت ای بابا نه دیگه عصبانی نمیشم ایشا اله یه دفعه دیگه میرم خدایا برای امروزه قشنگت ازت ممنونم.. انچه خود اراده می کنی از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم مشکلاتم را بگیر تا پیروزی شاهدی برای کسانی که با قدرت تو٬ راه و عشق تویاریشان خواهم داد باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است... امشب بازم مثل خیلی شبا دلم بد جوری گرفته.. دلم گرفته به ایوان می روم وانگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند........چراغ های رابطه تاری کند...... کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد! کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مر دنی است... عید فطر امسالم اومد ماه رمضان امسال خیلی واسم زود گذشت دلم نمی خواست تمام بشه ولی تموم شد فردام عیده... مثل هر سال مامان قر بونش برم نمازو می خونن ولی امسال دیگه مثل پارسال نیستیم چون نه ابجیا هستن نه داداشم فقط خودمو خودم تو خونه های خودشون ایشا الله بهشون خوش بگذره برم بخوابم کله سحر باید بلند شم از جام بلند شدم یه جورایی خیلی دلم گرفت با شنیدن این خبر٬ رفتم کنا ر پنجره باد خنکی می زد پشت پنجره یه در خت انجیر هست که برگاش زرد شده انگاری جدی جدی پاییزه برگاش با بادی که میزنه یکی یکی داشت میوفتاد زمین رودخونه پشت خونه هم که تابستون خشک شده بود با بارونای این مدت یکمی جون گرفته یکم بیرون کار داشتم حاظر شدم باید می رفتم بانک امروز شهر یجوری بود اینجا بر خلاف شهرای بزرگ که هیچکی از هیچکی خبر نداره تا یه چیزی می شه همه خبردار میشن یه سری منتظر بودن تا برن تشییه جنازه منم سوا ر تاکسی شدم ترافیک شده بود تاکسی که تو ترافیک وایستاد روبرو لاین برگشت امبولانس بود که عکس علی روش چسبونده بودن چقدم خوشگل بود ادم باورش نمی شد که مرده بعدش کلی ماشین که دنبالش می رفتن همه سیاه پوشیده بودن وای چه صحنه ناراحت کننده ای بود خلاصه رد شدن رفتن منم رفتم کارمو انجام دادم موقع بر گشت حوصله نشستن تو تاکسیو نداشتم دلم خواست یکمی راه برم هوا یه حالت غریبی داشت باد میزد به این فکر می کردم که دنیا چقدر پوچ و بیهوده است این همه صبح تا شب این کارو کن اونور برو اخرش که چی هممون یه روز میمریم جوری که اب ز ابم تکون نمی خوره ادم همیشه فکر می کنه مردن مال همسایه است و ممکن نیست سراغ ما بیاد چه حس بدی داشتم خدایا شکرت تو خودت می دونی داری با ما چکار می کنی حتما این دنیام واسه خودش حکمتی داره
![]()
![]()
وقتی استاد بهش می گه یه خط بکش انقدر زورش میومد زیر لب غر غرم میزد انگار میخواست کوه بکنه ولی در کل خیلی بانمکه مخصوصا لوپاش![]()
اخه فقط ۲۰ تومان برده بودم
گفتم اینا اینجا باشه بر می گردیم بزار برم بانک زنه یه جوری نگامون کرد که انگار سر کارش گذاشته بودیم
رفتیم پول گرفتیم برگشتیم نیشش باز شد
خلا صه بر گشتیم خونه و دیگه همین دیگه
برم بخوابم خوابم میاد
فکرشم نمی کردم باعث ناراحتیش بشم ولی شدم اخرش نفهمیدم تقصیر من بود یا اون کی باعث نارحتی کی شد من یا اون اگه من ٬ من که معذرت خواهی کردم .ولی اگه اون اونجوری که من فکر می کردم نبود پس چرا تو این مدت اینقدر رفتارش عوض شده با من
..
بیچاره دختر داییم اومد یچیزی بهم بگه همچین پریدم
بهش که رفت پشتشم نگاه نکرد مامانمم هر چی می گفت بهش جواب سر بالا می دادم تا شب همونطوری بودم شب مو قع خواب خیلی به رفتارم فکر کر دم خیلی خجالت کشیدم یه بغزه بزرگی که خیلی وقت بود تو گلوم بود با لاخره ترکید و یه جورایی راحتم کرد
با اینکه دیشب اصلا خوب نخوابیدم وهماش به اتفاقاته اونن دو سه روز فکر می کردم وتقریبا تا دم صبح بیدار بودم اما
بسته دیگه از بس خودمو زدم به ناراحتی باید از زندگی لذت برد

ابجی زنگ زده بود می گفت سپهر خاله داره دندون در میاره
اخه هنوز ۶ ماهشم نشده قربونش برم همه چیش با بچه های دیگه فرق می کنه به خالش رفته![]()
![]()
![]()

از کله سر بلند میشه می گه بلند شین بلند شین
٬مام با چشای خوابالود غر غر زنان که هنوز زوده بلند میشیم![]()
البته نه به این شدت![]()
![]()
![]()
![]()
تقریبا یه ۲۰ روز پیش یه پسری با خانوادش که ۱۹ سالش بود برای شنا میرن دریا همه از اب میان بیرون ولی پسر که اسمش علی بود در نمیاد ![]()
هر چی منتظر میشن خبری نمیشه یه روز دو روز ...
کلی قواص از جاهای مختلف اوردن ولی بازم پیدا نشد تا اینکه بعد ۲۰ روز از دریایه نوشهر پیداش کردن
اینجا کجا نوشهر کجا![]()
بیچاره مادرش تو این مدت چی کشید خدا می دونه
| Design By : Night Skin |



