تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست


و خدایی که در این نزدیکیست

  يكی بود، يكی نبود

وقتی اين يكی بود، اون يكی نبود

 وقتی اون يكی بود ،اين يكی نبود

مهم نيست كی بود، كی نبود

ولی حيف كه

هيچوقت اين يكی با اون يكی نبود!

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:3 توسط یه دوست| |

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته خوابم نمیبره!

یاد این شعر افتادم قبلا هم اپش کردم

 
دلم گرفته 

  دلم گرفته

به ایوان می روم وانگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ  های رابطه تاریکند........چراغ های رابطه تاری کند......

کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد!

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

  پرنده مر دنی است...

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:55 توسط یه دوست| |

آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،

زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.

 

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر  کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد..

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:28 توسط یه دوست| |

 سلام ......

خیلی وقت چیزی اپ نکردم یعنی اصلا حس نوشتنم نمیاد تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com حوصله ام خیلی سر رفته بود گفتم بیام یه چیزی اپ کنم

اردیبهشت ماهم داره تمام میشهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com ماه قشنگی نه سرد هوا نه گرم  درختای پر تقال و نارنج و نارنگی شکوفه داده درختا  با گلای سفیدشون خیلی خوشگل شدن

یه عطر خوش بو هم تقریبا هر جا درخت هست فضا رو پر کرده وقتی صبح از خواب بیدار میشی قشنگ احساسش میکنی

گلای رنگارنگ باز شدن  و همه جارو قشنگتر کردن .بعضی وقتام بارون میاد هوارو با طراوتتر میکنه

قالبم مشکل داره همه بهم میگن ولی من پر رو به روی خودم نمیارمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 کی ٬ چی٬ کی گفتهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 قالبی که خوشم بیاد هنوز نیافتم فعلا بر میگردم به خونه قبلیم تا قصرمو پیدا کنم

البته اگه دنبالش بگردم

اگه خونه خوب با قیمت مناسب سراغ دارین خبرم کنینتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

 

 غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست !

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل

گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست

باغبان آمد و یک یک همه  گلها  را چید

باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!

گفت : پ‍‍ژمردگی اش را نتوانم نگریست

من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را

چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است

همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه

این چنین است همه کاره جهان تا باقی است !!!

گریه ی باغ از آن بود که او میدانست

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست !!

رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:43 توسط یه دوست| |

 

نبودن هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.بودنت را از دست مده  

 
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:34 توسط یه دوست| |

در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…

چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود…

باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…

در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…

نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!

نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…

باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…

اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 13:57 توسط یه دوست| |

 صبح با صدای شر شر  بارون از خواب بیدار شدم  که   به سقف می خورد و از ناودونی میریخت پایین هنوز داشت می بارید الان ۳ روز پشت سر هم بارون میاد                         

رفتم درو باز کردم یه نفس عمیق ٬ هوا سرده نفسم ازش بخار بلند شد شبیه زمستانه خیلی قشنگه

حال میده بری زیر بارون  خیس شی !

 

 

یک روز رسد غمي به اندازه ي کوه

يک روز رسد نشاط اندازه ي دشت


 افسانه ي زندگي چنين است عزيز

در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت!                                      

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:26 توسط یه دوست| |

من تورا می فهمم

تو صدای ِ تـپش نـبض زمین

در جـاذبه ی قـلب منی

چشم تو شیشه ی تنهایی را

با نگـاهی چه آسان می شکند . . .

من تورا می فهمم

تو همه درک من از بازی رقـاصانی

که به رقـاصی خود شک دارند،

و من از تاریکی این رقـاصی

به دل ِ فاصله ها می پـیـچم!

تو نمی دانی،

شمع مـژگان تو روشنگر این تنهائیست . . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:14 توسط یه دوست| |

                                   اي كاش احساسم گلي بود

                                           كه عطرش را به دامانت ميريخت

                                                       يا مثل يك پروانه پر می زدم

                                                                    رقصان به روي طاق ايوانت

 اي كاش احساسم كبوتري بود

                 كه بر بام قلبت آشيان ميكرد

                                 و از دست تو يك دانه برميچيد

                                          و عشقي به قلبت ميهمان می کرد

 اي كاش احساس درختي بود

               كه تو در پناه سايه اش باشي

                          یا مثل شمعي در شبت ميسوختم

                                           تا تو مست در ميخانه اش باشي

 ای کاش احساسم صدايي داشت

                  از حال و روزش با تو دم ميزد

                               مثل هزاران دانه برفي

                                           سرما به جان دشت غم می زد

اي كاش احساسم هويدا بود

             در بستر قلبم نمي آسود

                        یا در سياهي دو چشمانم

                                         خاموش نميگشت و نمي آلود

 ای كاش احساسم قلم ميگشت

                 تا در نهايت جمله اي ميشد

                                 يعني كه " دوستت دارم" می گشت

                                                تا معني احساس من ميشد

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 14:4 توسط یه دوست| |

 خدایا امشب اولین شب از سال جدید ته. امسالم مثل هر سال دور سفره هفت سینت نشستیم دستامونو بلند کردیم و دعا کردیم

امسال هیچ ارزوو دعایی نداشتم برای خودم بکنم فقط برای کسایی که میشناختم دعا کردم

وقتی دعا میکردم  حس عجیبی داشتم بغز گلومو گرفته بود کم مونده بود اشکام سرازیر بشه بزور جلوشونو گرفتم  یه چیزایی هست که ادم فقط تودلشه و هیچکی ازش خبر نداره

خدایا بخاطر تمام داده هاو نداده هات ازت ممنونم  خدایا خودت میدونی هیچ وقت چیزیو بزور ازت نخواستم حتی تو سختترین روزایه زندگیم که میومدم پیشت و تنها کسی که حرفامو بهش میزدم فقط خودت بودی

تو که از دلم خبر داشتی و تمام لحظات با من بودی

خدایا هیچ وقت ازت بخاطر چیزی که بهم ندادی گلایه نکردم چون میدونستم حتما توش حکمتیه

اینو زمانی فهمیدم که ۳ بار پشت سر هم وقتی قرانتو باز کردم سوره توبه اومد اونوقت بود که برام ثابت شد تو نمیخوای و هیچ نخواستنی بالاتر از نخواستن تو نیست

خدایا بخاطر لحظه لحظه های زندگییم که با شادیاش غمامو فراموش کردم ازت ممنونم

سالی سرشار از شادابی ٬ نشاط٬ سلامت و موفقیت براتون ارزو میکنم

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 21:21 توسط یه دوست| |


Design By : Night Skin